تبليغاتX
قاصدک من

قاصدک من

من مــــــــــــی روم ای روزگــــــــــــار تــو دنـــــــــبالم بــــــیا نـــــــازم بــــــکش

چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند…

سنگ … پس از رها کردن!

حرف … پس از گفتن!

موقعیت… پس از پایان یافتن!

و زمان … پس از گذشت...

نوشته شده در جمعه 11 شهریور1390ساعت 12 توسط آزاده| |

باز باران بارید ،

خیس شد خاطره ها ،

مرحبا بر دل ابری هوا ،

هر کجا هستی باش ،

آسمانت آبی ،

و تمام دلت از غصه دنیا خالی

نوشته شده در جمعه 11 شهریور1390ساعت 12 توسط آزاده| |

نهایت عشق اوج باور و سر حد احساسی آسمانی است ..
وقتی نسیم عشق دستهای سپید ابر های عاشق را به دست هم می سپارد
به یمن این پیوند پاک وجودشان اشک شوق می ریزد

نوشته شده در جمعه 11 شهریور1390ساعت 12 توسط آزاده| |

 
امروز به همراه نسیمی که می آمد بوی پاییز را از دور دستها احساس کردم...
 
پاییز را به خاطر بادهایش و به خاطر برگهایش دوست دارم .
 
پاییز رنگ گذشته ها و  خاطرات دور را می دهد.
 
پاییز را به خاطر رنگهایش دوست دارم....بوی پاییز می آید...

نوشته شده در جمعه 11 شهریور1390ساعت 12 توسط آزاده| |

وای از این چشمی که می کاود نهان

روز و شب در چشم من راز مرا

گوش بر در می نهد تا بشنود

شاید آن گمگشته آواز مرا

 

گاه می پرسد که اندوهت ز چیست.

فکرت آخر از چه رو آشفته است

بی سبب پنهان مکن این راز را

درد گنگی در نگاهت خفته است

 

نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 22 توسط آزاده| |

 

تا حالا شده یه تصمیمی بگیرین که بدون بعد از تصمیم دیگه هیچ راه برگشتی وجود نداره؟

تا حالا شده به یه نقطه برسین که بعدش یه دوراهی باشه و ندونین کدوم راه رو باید برین؟

خیلی بده که آدم بین دوراهی عقل و دل بمونه!

نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1390ساعت 23 توسط آزاده| |

 
ازتو مهربانتر کیست که دردهایم را با او در میان بگذارم و زخمهای دلم را پیش رویش بشمارم ؟ .......
از تو آئینه تر کیست که هزار توی روحم را به من نشان دهد، بی آنکه سرزنشم کند؟.........
در روزهایی که ابرها بی وقفه بالای سرم راه می روند،
جز تو چه کسی زیر درخت می ایستد و برایم ترانه می خواند؟ .....
. در شبهایی که ماه و ستارگان و آتشکده ها و فانوسها هر یک به سویی می گریزند،
جز تو چه کسی شمعی در دلم روشن میکند؟......
خوب من .....
مرا به خاطر همه نامه هایی که برای تو ننوشتم ، ببخش !......
مرا به خاطر همه آوازهایی که برای تو نخواندم ، ببخش !....
مرا به خاطر همه لبخندهایی که زندایی کردم و از تو دریغ داشتم ، ببخش !....
مرا به خاطر آغوشی که از تو دریغ کردم ، ببخش !....
من میتوانستم در یک بعداز ظهر زیبا شاخه گلی به تو هدیه دهم ،
اما پاییز اجازه نداد....
من میتوانستم در یک صبح تازه سرم را روی شانه هایت بگذارم و گریه کنم ،
اما غرورم اجازه نداد ....
من میتوانستم عشق و معانی واقعی زندگی را با تمام وجود درکنارت احساس کنم ،
اما ..... بهترینم ... صدایم را ببخش ! لبهایم را ببخش ! اشکهایم را ببخش !....
از تو مهربانتر کیست که سرگذشت دستهایم را برایش بنویسم و از فاصله ها گله کنم ؟...
. از تو آئینه تر کیست که قامت بر قامتش بایستم و احوال دلم را بپرسم !.....
از تو مهربانتر کیست ای مهربان؟؟؟....
نوشته شده در پنجشنبه 23 تیر1390ساعت 21 توسط آزاده| |