قاصدک من
من مــــــــــــی روم ای روزگــــــــــــار تــو دنـــــــــبالم بــــــیا نـــــــازم بــــــکش
سنگ … پس از رها کردن! حرف … پس از گفتن! موقعیت… پس از پایان یافتن! و زمان … پس از گذشت...
روز و شب در چشم من راز مرا گوش بر در می نهد تا بشنود شاید آن گمگشته آواز مرا گاه می پرسد که اندوهت ز چیست. فکرت آخر از چه رو آشفته است بی سبب پنهان مکن این راز را درد گنگی در نگاهت خفته است تا حالا شده یه تصمیمی بگیرین که بدون بعد از تصمیم دیگه هیچ راه برگشتی وجود نداره؟ تا حالا شده به یه نقطه برسین که بعدش یه دوراهی باشه و ندونین کدوم راه رو باید برین؟ خیلی بده که آدم بین دوراهی عقل و دل بمونه!
خیس شد خاطره ها ،
مرحبا بر دل ابری
هوا ،
هر کجا هستی باش ،
آسمانت آبی ،
و تمام دلت از غصه
دنیا خالی
از تو آئینه تر کیست که هزار توی روحم را به من نشان دهد، بی آنکه سرزنشم کند؟.........
در روزهایی که ابرها بی وقفه بالای سرم راه می روند،
جز تو چه کسی زیر درخت می ایستد و برایم ترانه می خواند؟ .....
. در شبهایی که ماه و ستارگان و آتشکده ها و فانوسها هر یک به سویی می گریزند،
جز تو چه کسی شمعی در دلم روشن میکند؟......
خوب من .....
مرا به خاطر همه نامه هایی که برای تو ننوشتم ، ببخش !......
مرا به خاطر همه آوازهایی که برای تو نخواندم ، ببخش !....
مرا به خاطر همه لبخندهایی که زندایی کردم و از تو دریغ داشتم ، ببخش !....
مرا به خاطر آغوشی که از تو دریغ کردم ، ببخش !....
من میتوانستم در یک بعداز ظهر زیبا شاخه گلی به تو هدیه دهم ،
اما پاییز اجازه نداد....
من میتوانستم در یک صبح تازه سرم را روی شانه هایت بگذارم و گریه کنم ،
اما غرورم اجازه نداد ....
من میتوانستم عشق و معانی واقعی زندگی را با تمام وجود درکنارت احساس کنم ،
اما ..... بهترینم ... صدایم را ببخش ! لبهایم را ببخش ! اشکهایم را ببخش !....
از تو مهربانتر کیست که سرگذشت دستهایم را برایش بنویسم و از فاصله ها گله کنم ؟...
. از تو آئینه تر کیست که قامت بر قامتش بایستم و احوال دلم را بپرسم !.....
از تو مهربانتر کیست ای مهربان؟؟؟....



